تبليغاتX
راه بی انتها
راه بی انتها
زندگی

 

زندگي دايره اي محدود است و مداري بسته

عاقبت روزي من ، من سر گشته در اين دايره ی بسته شده

من خسته ، مي دَرم گوشه ي اين دايره را ،مي گريزم از آن

مي روم پيش خدا ، گله از دايره بسته ی خود خواهم کرد

و به او خواهم گفت که من ، عاشق صاف ترين خط هايم ...

 

 

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:53  توسط محمد  | 

سه راهی

 

مي دونيد آدم که هميشه مسير زندگي رو درست نمي ره .

 

اما اگه رفتو آخرش رسيد به يه دوراهي و اونجا تازه فهميداصلا کل راهو اشتباه اومده چي؟

 

اونجا باید چکار کنه؟

 

به نظر من تو اون دوراهي راه سومي هم هست : برگرده!

 

پس از اين داستان نتيجه مي گيريم:

 

1-     هميشه راه برگشت وجود دارد.

 

2-     این دو راهی که می گن در اصل سه راهیه!

 

3-     من یه کم دیونم ! آره؟

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 6:15  توسط محمد  | 

زندگی چیست؟

آسمان است و من و یک پرواز

ما به دنبال چه ایم از آغاز

ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم

زندگی چیست کز او می نالیم

زندگی

داستان مردیست

که به نان اندیشید

صبح تا شام دوید

و به نانش نرسید

زندگی

قصه ی پیرزنیست

که پی کارگران می خوابید

پیر مردش شاید

که مداوا بشود

زندگی

گریه ی دخترکی در سبد است

که مادر می خواست

دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید

ناز آن دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید

زندگی

شاخه گلی پشت چراغ سرخیست

که به دستان ظریف پسری نه ساله

سوی ما می آید

سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد

زندگی

.. تلخ ترین فاجعه ی عمر من است ..

چه کسی بود مرا دعوت کرد

زود تر باید رفت

زود تر باید مرد......!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:23  توسط محمد  | 

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک

شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبي و ابر سپيد

برگ هاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

اي دل من، گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي پوشي به کام

باده رنگين نمي نوشي به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن مِي که مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

گر نکوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

فريدون مشيري

سال نو مبارک

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 14:55  توسط محمد  | 

شخم

 

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

 

دوستدار تو  پدر

 

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

 

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . 

 

2 نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:48  توسط محمد  | 

داستانی برای بازگشتنم !!!

 

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است .

 

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.

 

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

 

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

 

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 11:10  توسط محمد  | 

مسافر

            حرفهای ما هنوز ناتمام  ...

             و راهمان همچنان بی انتها ...

             تا نگاه می کنی وقت رفتن است!

             باز هم همان حکایت همیشگی ...

             پیش از آنکه باخبر شوی ، لحظه عزیمت توست...

             

              تا خاطرات و تجربیاتِ تلخ و شیرین دوران خدمت سربازی ...... بدرود.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:25  توسط محمد  | 

يادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست


يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن


يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان….
يادم باشد زندگي را دوست دارم

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 14:40  توسط محمد  | 

گفتگو با نوزاد

 

- اي نازنين كودكِ دلبند بازگو كه از كجا آمده اي؟

  من از پهنه ي بيكران! هرجا! به اينجا آمده ام

 

 

- اين چشم ها را به رنگِ آبي از كجا بدست آورده اي؟

در راه كه مي آمدم آنها را از آسمان وام گرفتم

 

 

 

 

- و فروغِ چشمانت را،اين برق و چرخش از كجاست؟

اين برق، نيزه ي ستارگان است كه در ديده ام مانده است

 

 

- آن دانه هاي كوچكِ اشك را از كدام جعبه ي جواهر ربوده اي؟

 چون بدين جاي رسيدم آنها را در تالارِ انتظار يافتم

 

 

- و آن پيشاني ات را بگوكه چگونه چون ايوانِ آسمان، بلند و تابناك شد؟

در راه كه مي گذشتم دستي مهربان آن را نوازش كرد

  

- گونه هايت به كدامين موهبت چون گلهاي سپيد و سرخ شد؟

 چشمم در راه به چنان زيباييِ شوق انگيزي افتاد

كه از هر چه آدميان دانند و انديشند، خوشتر است

 

 

- آن لبخندِ سه گوشِ سعادت بخش از كجاست؟

از آنجا كه سه فرشته با هم مرا بوسيدند

 

 

- و اين گوش هاي صدف شكلِ مرواريدگون، چگونه پديدار شد؟

خداوند سخن مي گفت و اين هر دو سر برآوردند تا بشنوند

 

 

- و آن دستهاي سپيد چگونه پديد آمد؟

 اين دست ها بندي هستند كه عشق بر خود نهاد

 

 

- آن پاهاي كوچكِ دردانه رااز كجا برگرفتي؟

  از همان گنجينه كه بال هاي كروبيان در آنجا بود

 

 

- و چگونه اي همه چيزها در هم پيوست و تو را پديد آورد؟

خداوند به من انديشيد و من از ميانه سر برآوردم

 

 

 اما چگونه شد اي نازنين كه تو پيشِ ما آمدي؟

  خداوند به شما انديشيدو من اكنون در آغوشِ شما هستم

 

2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 20:27  توسط محمد  | 

سكوت

 

دلا شب ها نمي نالي به زاري

سر راحت به بالين مي گذاري

 

تو صاحب درد بودي ناله سر كن

خبر از درد بيدردي نداري

 

بنال اي دل كه رنجت شادماني است

بمير اي دل كه مرگت زندگاني است

 

مياد آندم كه چنگ نغمه سازت

ز دردي بر نيانگيزد نوايي

 

مياد آندم كه عود تار و پودت

نسوزد در هواي آشنايي

 

دلي خواهم كه از او درد خيزد

بسوزد عشق ورزد اشك ريزد

 

به فريادي سكوت جانگزا را

بهم زن در دل شب، هاي و هو كن

 

و گر ياري فريادت نمانده است

چو مينا گريه پنهان در گلو كن

 

صفاي خاطر دل ها ز درد است

دل بي درد همچون گور سرد است

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:32  توسط محمد  | 

تبریک عید

 

 

                            آنان که علی را به خدایی دانند

 

                         کفرش به کنار، عجب خدایی دارند!!

 

                

2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 10:53  توسط محمد  | 

مرگ شانس

 

اگر همه آدمهاي دنيا فقط يه كار خوب توي زندگيشون ميكردن، اونوقت اين امكان وجود      داشت كه هر آدم خوش شانس ، توی زندگیش حداقل یه بار خوبی ببينه...

 

اگر همه آدمهاي دنيا فقط دوتا كار خوب توي زندگيشون ميكردن، اونوقت اين امكان وجود داشت که هر آدم خوش شانس ، توی زندگیش حداقل  دو بار خوبی ببينه...

 

اگر همه آدمهاي دنيا فقط سه تا كار خوب توي زندگيشون ميكردن، اونوقت اين امكان وجود داشت که هر آدم خوش شانس، توی زندگیش حداقل سه بار خوبی ببينه...

 

اما اگر همه آدمهاي دنيا فقط كارهاي خوب توي زندگيشون ميكردن، بجز بدي که اصلا نبود !! چيزي به اسم شانس هم وجود نداشت!!

 

      

                                                                  

2 نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 20:17  توسط محمد  | 

بنويس

بنويس بابا نان ندارد

 

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

 

بعد از آن تصميم کبري ابرها هم يا سيل مي بارد و يا باران ندارد

 

بابا انار و سيب و نان را مي نويسد

 

حتي براي خواندنش دندان ندارد

 

انگار بابا هم کلاس اولي ست ، هي مي نويسد اين ندارد آن ندارد

 

بنويس کي آن مرد در باران مي آيد؟

 

اين انتظار خيسمان پايان ندارد

 

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط بنويس

 

بابا مثل هر شب نان ندارد

 

تقديم به مرد هميشه غايب (عج)

 

                     

     

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 23:6  توسط محمد  | 

جریان زندگی

 

آدمها مثل حلقه هاي زنجير متصل به هم ميمونن، اين حلقه ها از هر طرفي مثل يه زنجير که كشيده شده دونه به دونه به حلقه بعديشون فشار ميارن. هر آدمي توي اين دنيا، هزاران هزار بعد داره و از هزاران هزار طرف به هزاران هزار نفر ديگه وصله. بعضي از اين حلقه ها فلزين و هرچي خودشون كشيده ميشن، این کششو از اون طرف به كسايي كه ميتونن منتقل ميكنن و بعضي هاي ديگه انعطاف دارن و تا جايي كه ميتونن خودشون فشارها رو تحمل ميكنن و گاهي هم ميشكنن و جاشونو تحويل يكي ديگه ميدن!

زندگي كردن حس كردن تمام اين كششها و تصميم به انعطاف يا سخت بودن براي تك تك ثانيه ها، تك تك كشش ها و تك تك آدمهاست. زندگي كردن يعني گاهي حبس كردن بزرگترين فشارهاي دنيا، و گاهي كشيدن حلقه بعدي بدون هيچ فشاري از حلقه قبليه!!

قشنگي زندگي به همين جريان همه چي از همه كس به همه كس، و اون يه ذره اختياريه كه هر كسي توي اين جريان مداوم كشش و آرامش داره. اختياري كه به تك تك آدمهاي اين دنيا قدرت و تاثير ميده. آیا اینطور نیست؟

 

                                    

2 نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 18:15  توسط محمد  | 

چند درس از درسهاي زندگي

 درس اول

 

يه روز يه كشيش به يه راهبه پيشنهاد مي كنه كه با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و كشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ؟؟؟ رو به خاطر بيار...!  كشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه. چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و كشيش موقع عوض كردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده. راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ؟؟؟ رو به خاطر بيار...!  كشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه. بعد از اينكه كشيش به كليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي كتاب روايت مقدس ؟؟؟ رو پيدا مي كنه و مي بينه كه نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري كن. كار خود را ادامه بده و بدان كه به جلال و شادماني كه مي خواهي مي رسي! »

 

نتيجه اخلاقي: اينكه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت كاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

 

درس دوم

 

يه كلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيكار بود و هيچ كاري نمي كرد... يه خرگوش از كلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيكار بشينم و هيچ كاري نكم؟ كلاغ جواب داد: البته كه مي توني...! خرگوش روي زمين كنار درخت نشست و مشغول استراحت شد. يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

 

نتيجه اخلاقي: براي اينكه بيكار بشيني و هيچ كاري نكني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!

 

درس سوم

 

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند. يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي كنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه.

جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي كنم. منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من! من مي خوام كه توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم» پوووف! منشي ناپديد ميشه...

بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!  من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال كنم» پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن»

 

نتيجه اخلاقي: اينكه هميشه اجازه بده كه رئيست اول صحبت كنه!

 

درس چهارم

 

بلافاصله بعد از اينكه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز كنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ؟؟؟ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!... بعد از چند لحظه تفكر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي كنه و ؟؟؟ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: كي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود. پيتر گفت: خوبه... چيزي در مورد ؟؟؟ دلاري كه به من بدهكار بود گفت؟!؟

نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترك با كسي داريد كه به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد كه بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري كنيد!

 

درس پنجم

 

من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي كمكم كردند... دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان ؟؟؟ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ...! من شوكه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستي بيا پيشم... وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريم... ما هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم... به خانواده ما خوش اومدي!

 

نتيجه اخلاقي: هميشه كيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد!

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:5  توسط محمد  | 

سه نکته از پائولو کوئلیو

عیوب ما

 ما آدم ها مثل هندی ها روی زمین راه می رویم با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت . در سبد جلو صفات نیک مان را می گذاریم و در سبد پشتی عیب هایمان را نگه می داریم.

به همین دلیل در روزهای زندگی چشمان مان را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم . در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کندتمامی عیوبش را می بینیم.این گونه است که در مورد خود بهتر از او داوری می کنیم. بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود درباره ما به همین شیوه می اندیشد!

 

امید

 شمع ها به آرامی می سوختند. فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آنها را بشنوی.

اولی گفت: من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد. من معتقدم که از بین می روم. سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.

دومی گفت: من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچارا مدت زیادی روشن نمی مانم بنابراین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم. وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.

شمع سوم با ناراحتی گفت: من عشق هستم ! و آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند انها حتی عشق ورزیدن به نزدیک ترین کسانشان را هم فراموش می کنند. و کمی بعد او هم خاموش شد.

پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت:

چرا خاموش شده اید؟ قرار بود که شما تا ابد روشن بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.

سپس شمع چهارم گفت: نترس  تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم . من امید هستم !

کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.

ــ چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.

هر یک از ما می توانیم امید، ایمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم.

 

 راز گل

آدم ها به هم گل می دهند چون معنای حقیقی عشق در گل ها نهفته است. کسی که سعی  کند صاحب گلی شود پژمردن زیباییش را هم می بیند. اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد همواره با او می ماند.چون آن گل با شامگاه، با غروب خورشید، با بوی زمین خیس و با ابرهای افق آمیخته است.

                                  

                                                

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 10:41  توسط محمد  | 

دو حكايت

يک پادشاه اسپانيايي، به دودمان خود بسيار مي باليد. همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است. يک روز، با نزديکان خود در دشت آراگون راه مي رفت که سالها قبل، پدرش در جنگي در آن کشته شده بود.در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از استخوانها ، چيزي را جستجو مي کرد. پادشاه پرسيد: آنجا چه کار مي کني؟
مرد مقدس گفت: اعلي حضرتا، سر بلند باشيد. هنگامي که شنيدم پادشاه اسپانيا به اينجا مي آيد.تصميم گرفتم که استخوانهاي پدرتان را پيدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه مي کنم نمي توانم پيدايش کنم.مثل استخوانهاي کشاورزان، فقرا، گدايان و بردگان است!!!
 

زاهد پيري به بارگاه قدرتمند ترين پادشاه دوران دعوت شد.پادشاه گفت: به مرد مقدسي که با اندک چيزي راضي مي شود، غبطه مي خورم.زاهد پاسخ داد: اعلي حضرتا، من به شما غبطه مي برم که زودتر از من راضي مي شويد.پادشاه با آزردگي گفت : منظورت چيست؟ تمام اين سرزمين از آن من است. زاهد گفت: دقيقا". من آهنگ کرات را دارم، رودها و کوهسارهاي سراسر جهان را دارم. ماه و خورشيد را دارم، چون در روان خود، خدا را دارم. اما اعلي حضرتا شما فقط همين قلمرو را داريد!!!
 

از کتاب مکتوب  نوشته پائولو کوئليو
 

2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:59  توسط محمد  | 

آسمان
            فرقي نمي کند

            گودال آب کوچکي باشي...

            يا دريایي بيکران...

           زلال که باشي، آسمان در توست....!!!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:45  توسط محمد  | 

من نه اینم و تو...!

 

نه مرادم;  نه مريدم;  نه پيامم!

 

نه سلامم;  نه عليكم!   نه سپيدم;  نه سياهم!

 

نه چنانم كه تو گوئي  ! نه چنينم كه تو خواني!

 

نه آنگونه كه گفتند و شنيدي;  نه سماعم نه زمينم!

 

نه به زنجير كسي بسته;  نه کسی برده دينم!

 

نه سرابم!

 

نه براي دل تنهائي تو جام شرابم!

 

نه گرفتار و اسيرم!

 

نه حقيرم ; نه فرستاده پيرم!

 

نه بهر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم!

 

نه جهنم;   نه بهشتم!

 

نه چنين است سرنوشتم!

 

اين سخن را من از امروز نه گفتم ; نه نوشتم!

 

بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم!

 

حقيقت نه به رنگ است و نه بو!

 

نه به هاي است و نه هو!

 

نه به اين است و نه آن!

 

نه به جام است و سبو!

 

گر به اين نقطه رسيدي به تو سر بسته و در پرده بگويم

 

تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را !

 

آنچه گفتند و سرودند تو آني!

 

خود تو جان جهاني!

 

گر نهاني و عياني!

 

تو هماني كه همه عمر بدنبال خودت نعره زناني!

 

تو نداني كه خود آن نقطه عشقي!

 

تو اسرار نهانــــي!

 

همه جــــــا ; تو نه يك جاي;  نه يك پاي !

 

همه اي ; با همه اي ; هم همه اي !

 

تو سكوتي;  تو خود باغ بهشتي;  ملكوتي !

 

تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي !

 

به تو سوگند كه اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي!

 

در همه افلاك خدائي !

 

نه كه جزئي;   نه چون آب در اندام سبوئي ; خود اوئي...!

 

بخود آي تا به در خانه متروكه هر عابد و زاهد ننشيني!

 

و بجز روشني و شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل نچيني! 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:53  توسط محمد  | 

به نام عشق

عاشق مي خواست به سفر برود.روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه می کرد .او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.

 

اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟

 

عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.

 

خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرنها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.

 

عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.

 

خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس"معشوق تو ، در سفري که که نامش عشق است.و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد  عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود. 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:18  توسط محمد  |